از شطرنج تا حراج دلار؛ منطق فرسایشی جنگهای طولانی
آیا «آتشبس» میان ایران و آمریکا پایدار میماند؟
جنگ ایران و آمریکا برخلاف پیشبینی «کوتاه و کمهزینه» ترامپ، وارد منطق «حراج دلار» شد؛ جایی که هزینهها افزایش یافت اما هیچکس نتوانست پیروز شود. آتشبس حاصل «بازدارندگی درونجنگی» است، نه تسلیم یکطرفه. مذاکرات پاکستان به جای توافق جامع، به مصالحههای محدود انجامید. اسرائیل با حفظ آزادی عمل در لبنان، روند پایانبازی را پیچیده میکند. آمریکا میان ایران و اسرائیل گیر کرده است. در آینده، رقابت به عملیات پنهان و «چمنزنی» دورهای تبدیل خواهد شد.
فرارو- گیدئون رز، عضو ارشد شورای روابط خارجی آمریکا و نویسنده کتاب «چگونه جنگها پایان مییابند».
به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن افرز، در پی توافق بر سر یک آتشبس دو هفتهای در ۷ آوریل، هم ایالات متحده و هم ایران هر یک مدعی پیروزی در رویارویی اخیر خود شدهاند. هر دو طرف روایت واحدی را تکرار میکنند: «ما مقاومت کردیم و طرف مقابل ابتدا عقبنشینی را پذیرفت.» با این حال، واقعیت ماجرا بیش از آن که به پیروزی یکطرفه شباهت داشته باشد، به نوعی توازن ظاهری نزدیک است؛ جایی که هر دو بازیگر تصمیم گرفتهاند نتیجه را بهصورت مساوی بازنمایی کنند. چنین پایانی از ابتدا نیز دور از انتظار نبود. ساختار بازی بهگونهای طراحی شده بود که دامنه تصمیمگیری طرفین را محدود کرده است.
از شطرنج تا حراج دلار؛ منطق فرسایشی جنگهای طولانی
جنگها معمولاً در سه مرحله قابل تحلیل هستند: گشایش، میانه و پایانبازی؛ الگویی که شباهت زیادی به شطرنج دارد. در مرحله نخست، نیروها آرایش میگیرند و درگیریهای اولیه شکل میگیرد. اگر این فاز به پیروزی سریع هیچیک از طرفین منتهی نشود، نبرد وارد مرحله میانه میشود؛ جایی که هر دو طرف تلاش میکنند با افزایش فشار نظامی، طرف مقابل را به تسلیم وادار کنند. با ادامه درگیری و روشنتر شدن مسیر تحولات، بهتدریج چارچوب یک نتیجه محتمل شکل میگیرد و جنگ به مرحله پایانبازی وارد میشود؛ مرحلهای که در آن، جزئیات توافق نهایی و شرایط خاتمه خصومتها تعیین میگردد.
در پرونده ایران، این مرحله پایانی با تهدید دونالد ترامپ مبنی بر «نابودی گسترده» در صورت عدم جلوگیری از انسداد تنگه هرمز آغاز شد و تا زمانی ادامه خواهد یافت که دو طرف به یک توافق پایدار برای توقف کامل درگیریها دست یابند. بهنظر میرسد آتشبس موجود نیز به همان دلایلی که زمینه توافق اولیه را فراهم کرد، پابرجا بماند: هر دو طرف در حال متحمل شدن هزینه بودند و تداوم یا تشدید جنگ، نه به پیروزی، بلکه به افزایش خسارت برای هر دو منجر میشد.
دولت ترامپ جنگ را با این تصور آغاز کرد که درگیری با ایران، کوتاه، کنترلشده و کمهزینه خواهد بود؛ و اینکه تهران یا توان تلافی ندارد یا ارادهای برای آن نشان نخواهد داد. اما هیچیک از این فرضها در عمل محقق نشد. با ادامه درگیری، ماهیت جنگ نیز تغییر کرد؛ نبرد دیگر شبیه یک بازی شطرنج با حرکات حسابشده نبود، بلکه به سازوکاری نزدیک شد که در نظریه بازیها با عنوان «حراج دلار» شناخته میشود؛ مدلی که در آن طرفین در یک چرخهی بیپایان از تشدید تنش گرفتار میشوند؛ حتی زمانی که ادامه بازی به زیان هر دو است.
منطق این مدل ساده اما ویرانگر است: دو بازیکن برای کالایی با ارزش یک دلار رقابت میکنند. هر دو توافق دارند که در نهایت باید آخرین پیشنهاد خود را بپردازند، فارغ از اینکه برنده شوند یا نه. در ابتدا، رقابت با اشتیاق و امید به سود آغاز میشود. اما با بالا رفتن پیشنهادها، تله بهتدریج بسته میشود. نخستین بازیکنی که به یک دلار برسد، از ادامه رقابت خارج میشود، اما طرف مقابل تقریباً یک دلار ضرر را متحمل شده و برای کاهش زیان خود، انگیزه پیدا میکند پیشنهاد را اندکی افزایش دهد مثلاً به ۱.۰۵ دلار به امید اینکه دستکم خسارتش محدودتر شود. در این نقطه، همان منطق برای بازیکن نخست نیز فعال میشود و او نیز وارد چرخه افزایش پیشنهادها میگردد. از این مرحله به بعد، بازی دیگر نقطه توقف طبیعی ندارد. هزینههای بیثمر بهصورت تجمعی افزایش مییابند، تا زمانی که یکی از طرفین از ادامه رقابت کنار برود یا توان ادامه آن را بهطور کامل از دست بدهد.
جنگها اغلب زمانی به الگوی «حراج دلار» شباهت پیدا میکنند که هزینههای درگیری برای هر دو طرف بهطور مداوم و تصاعدی افزایش مییابد. در چنین شرایطی، بازیگران درگیر بهتدریج هزینههایی را متحمل میشوند که در آغاز جنگ، هیچ تناسبی با ارزش هدف اعلامشده ندارد. در پرونده ایران، با روشن شدن این واقعیت که هیچیک از طرفین بهسادگی تن به تسلیم نخواهد داد، در اواخر مارس جنگ به یک نقطه عطف رسید؛ نقطهای که در آن، درگیری برای همه بازیگران وارد «منطقه قرمز» شد.
نکته کلیدی در مدل حراج دلار این است که نتیجه نهایی از پیش تعیینشده یا قابل پیشبینی نیست. همانطور که مارتین شوبیک، اقتصاددان توضیح میدهد: «بازی عملاً به روانشناسی اجتماعی بازیکنان یا سایر عوامل ناگفته در محیط اجرای بازی وابسته است.» در این چارچوب، «عامل ناگفته» در این منازعه، توانایی هر طرف برای وارد کردن خسارت گسترده به طرف مقابل بود؛ ایالات متحده از طریق قدرت هوایی و ایران از طریق تهدید و حمله به زیرساختهای اقتصادی در منطقه خلیج فارس. این وضعیت به شکلگیری نوعی «بازدارندگی درونجنگی» منجر شد؛ وضعیتی که در آن، هر دو طرف از بهکارگیری شدیدترین ابزارهای نظامی خود خودداری میکنند، زیرا بیم آن دارند که طرف مقابل نیز دقیقاً با همان شدت واکنش نشان دهد.
اولتیماتوم دونالد ترامپ که هشدار داد در صورت عدم تسلیم ایران «یک تمدن کامل نابود خواهد شد» بهاحتمال زیاد در سطح یک بلوف سیاسی قابل ارزیابی است. اجرای چنین تهدیدی نهتنها هزینههای فوقالعاده سنگینی برای ایالات متحده به همراه داشت، بلکه متحدان آن در خلیج فارس را نیز در برابر احتمال واکنش و ضدحمله ایران در موقعیتی بهشدت آسیبپذیر قرار میداد.
با این حال، مسئله صرفاً به ارزیابی عقلانی نیت واشنگتن محدود نمیشد. از آنجا که تصویر «غیرقابل پیشبینی بودن» ترامپ یا همان نقش «بازیگر غیرمنطقی» بهطور کامل ساختگی تلقی نمیشد، تهران نیز نمیتوانست با اطمینان فرض کند که او در لحظه بحران عقبنشینی خواهد کرد. در چنین فضایی، هر دو طرف در شرایطی قرار گرفتند که نه تمایلی به ورود به جنگ تمامعیار داشتند و نه میتوانستند ریسک آن را نادیده بگیرند. نتیجه این وضعیت، عقبنشینی تدریجی از لبه پرتگاه و اجتناب از تشدید درگیری بود. در همین نقطه بود که منطق «پایانبازی» بهطور واقعی وارد مرحله اجرا شد.
الگوی «چمنزنی» در برابر معمای جهانی؛ چرا آمریکاییها محتاطتر از اسرائیلیها هستند؟
با توافق بر آتشبس، ایالات متحده و ایران دستکم بهصورت ضمنی پذیرفتهاند که هیچیک قادر نیستند تمام اهداف خود را از مسیر جنگ محقق کنند. با این حال، مفهوم «تساوی» در چنین توافقهایی طیفی گسترده میان پیروزی و شکست را در بر میگیرد؛ به همین دلیل، جزئیات و نحوه اجرای مرحله پایانبازی اهمیتی تعیینکننده پیدا میکند.
در جریان مذاکراتی که در پاکستان دنبال شد، دو طرف ناگزیر شدند درباره مجموعهای از پروندههای پیچیده به دنبال نقاط مصالحه بگردند؛ از برنامه هستهای و توان موشکی ایران گرفته تا تحریمهای ایالات متحده، ترتیبات کشتیرانی در تنگه هرمز، فعالیتهای منطقهای ایران و همچنین عملیاتهای اسرائیل در لبنان. با این حال، فاصله میان خواستههای طرفین آنقدر عمیق و ساختاری است که برخی تحلیلگران احتمال شکست مذاکرات و فروپاشی آتشبس را کاملاً جدی میدانند. در عین حال، هر دو طرف بهخوبی آگاهاند که بازگشت به جنگ، آنها را دوباره به همان وضعیت فرسایشی و پرهزینهای بازمیگرداند که بهتازگی از آن فاصله گرفتهاند؛ وضعیتی که در آن، هزینهها بهطور مداوم افزایش مییافت اما دستاوردها رو به کاهش بود و در نهایت، تنها گزینههای بدتر پیش رویشان قرار میگرفت.
دیپلماسی کارآمد میتواند در بهترین حالت، از دل مذاکرات پس از بحران، بنیانهای یک معماری امنیتی پایدار در سطح منطقه را شکل دهد؛ همان نوع مهندسی سیاسی که در گذشته با نام چهرههایی چون هنری کیسینجر شناخته میشد. با این حال، در فضای امروز سیاست بینالملل و با کمبود بازیگرانی در آن سطح از مهارت و نفوذ، واقعبینانه نیست که انتظارات را تا آن اندازه بالا نگه داشت. در نتیجه، محتملترین سناریو نه یک توافق جامع و نهایی، بلکه ترکیبی از مصالحههای محدود و به تعویق انداختن تصمیمهای بنیادین خواهد بود؛ وضعیتی که در عین ناقص بودن، میتواند حداقلی از ثبات عملی را ایجاد کند. چنین چارچوبی احتمالاً به ازسرگیری تدریجی فعالیتهای اقتصادی عادی در منطقه خلیج فارس منجر خواهد شد، حتی اگر حساسترین و مناقشهبرانگیزترین مسائل همچنان حلنشده باقی بمانند.
مسئله اسرائیل میتواند روند پایانبازی را بهطور قابلتوجهی پیچیده کند، زیرا منافع تلآویو و واشنگتن در همه ابعاد همپوشان نیست. در حالی که ایران تلاش خواهد کرد توافق نهایی را بهگونهای تنظیم کند که دامنه فعالیتهای اسرائیل محدود شود، اسرائیل در مقابل بهدنبال حفظ آزادی عمل برای ادامه عملیات نظامی خود در لبنان و سایر جبهههای منطقهای خواهد بود.
در این میان، ایالات متحده ناگزیر در موقعیتی میانی و دشوار قرار میگیرد؛ جایی که باید همزمان با یک دشمن دیرینه و یک متحد نزدیک وارد چانهزنی شود. چنین وضعیتی در روابط بینالملل بیسابقه نیست؛ مشابه آن در مراحل پایانی جنگ کره و جنگ ویتنام نیز رخ داد، زمانی که سئول و سایگون مواضعی سختگیرانهتر از واشنگتن اتخاذ میکردند. با این حال، حتی با وجود این پیچیدگیها در جبهه اسرائیل، احتمالاً طرفین اصلی یعنی ایالات متحده و ایران اجازه نخواهند داد این اختلافات روند مذاکرات مرکزی را از مسیر خارج کند.
در جمعبندی نهایی، جنگ در بهترین حالت تنها به بخشی از اهداف نظامی ایالات متحده دست یافته است، اما از تحقق اهداف کلان و راهبردی آن بازمانده است. مسائل بنیادینی که طرفهای درگیر را از یکدیگر جدا میکردند، همچنان تا حد زیادی حلنشده باقی میمانند. در چنین شرایطی، انتظار میرود رقابت میان بازیگران نه از طریق جنگ آشکار، بلکه با تکیه بر ابزارهای جایگزین و کمهزینهتر از جمله عملیات پنهان و اقدامات غیرمستقیم ادامه یابد. با وجود توقف درگیری مستقیم، تنشهای منطقهای از میان نخواهند رفت. برعکس، فضای بیاعتمادی و رقابت همچنان باقی خواهد ماند و همه بازیگران در انتظار این خواهند بود که آیا و چه زمانی دور بعدی درگیریها دوباره شعلهور خواهد شد.
در پایان، این پرسش در محافل آمریکایی پررنگ خواهد شد که آیا این درگیری اساساً ارزش هزینههای تحمیلشده را داشته است یا خیر. در ادبیات امنیتی اسرائیل، چنین رویکردهایی با عنوان «چمن زنی» شناخته میشوند؛ راهبردی که طی دههها برای مهار تهدیدات مستمر از سوی لبنان و غزه بهکار گرفته شده و بر مداخلههای دورهای برای کوتاه نگه داشتن سطح تهدید تکیه دارد. با این حال، ارزیابی نهایی از کارآمدی این رویکرد به میزان ترس از «تهدیدات پنهان در لابهلای چمن های بلند» و همچنین سطح آمادگی برای پرداخت هزینه یک «چمن مرتب اما پرهزینه» وابسته است.
در مقابل، استراتژیستهای آمریکایی که با طیف گستردهتری از مسئولیتهای جهانی و منطقهای نسبت به همتایان اسرائیلی خود مواجهاند و تهدید ایران را تنها یکی از چندین چالش موجود میبینند معمولاً نسبت به چنین رویکردی محتاطتر و کمتر متمایل به تکرار آن بودهاند. مگر آنکه مذاکرات در پاکستان به نتایجی فراتر از انتظار منجر شود، این تجربه میتواند همان نگاه بدبینانه را تقویت کند؛ بهویژه در برابر هزینههای بالا و دستاوردهای محدود آنچه دونالد ترامپ زمانی آن را «یک ماجراجویی کوچک» توصیف کرده بود.