کالبدشکافی ترور لاریجانی و خرازی در استراتژی مشترک تلآویو - واشنگتن
ترور مقامات رسمی سیاسی (نه نظامی) در کشور ثالث یا خاک خودشان، طبق کنوانسیونهای بینالمللی ازجمله کنوانسیون ۱۹۶۱ وین و کنوانسیون ۱۹۷۳ درباره پیشگیری و مجازات جرایم علیه اشخاص مورد حمایت بینالمللی جنایت جنگی تلقی میشود.
48 ساعت پیش از اینکه اسراییل علی لاریجانی، رییس شورای عالی امنیت ملی را هدف ترور قرار بدهد روزنامه هاآرتص اسراییلی مطلبی درباره لاریجانی نوشت: رهبر سرسخت و فیلسوف درخشان؛ درباره علی لاریجانی که این روزها قدرتمندترین مرد در جمهوری اسلامی است.
به گزارش اعتماد؛ توصیف روزنامه اسرائیلی از علی لاریجانی البته بسترسازی برای ترور او در افکار عمومی اسراییل بود. مساله اسراییل اما نه درخشان بودن این فیلسوف بود و نه سرسختی رهبریاش در تیم شورای عالی امنیت ملی. مساله این بود که لاریجانی نماد مذاکره بود و اسراییل نمیخواست این نماد در ساختار جمهوری اسلامی در روزگار جنگ باقی بماند. اسراییل با این راهبرد تلاش کرد که نهتنها ساختار قدرت در ایران، بلکه نظم امنیتی خاورمیانه را وارد یک «سیاهچاله سیاسی» کند.
ترور مقامات رسمی سیاسی (نه نظامی) در کشور ثالث یا خاک خودشان، طبق کنوانسیونهای بینالمللی ازجمله کنوانسیون ۱۹۶۱ وین و کنوانسیون ۱۹۷۳ درباره پیشگیری و مجازات جرایم علیه اشخاص مورد حمایت بینالمللی جنایت جنگی تلقی میشود. حذف فیزیکی دیپلماتها عملا به معنای بستن تمام راههای مسالمتآمیز است که از نظر حقوقی میتواند به عنوان «تجاوز به حاکمیت» و «جنایت علیه صلح» تلقی شود. این اقدام به ایران «مشروعیت حقوقی» برای واکنشهای نامتقارن در سطح جهان را میدهد که میتواند جنگ را از سطح منطقهای به سطح بینالمللی بکشاند.
کالبدشکافی ترور لاریجانی و خرازی در استراتژی مشترک تلآویو - واشنگتن
در شرایط پیچیده جنگ نظامی امریکا و اسراییل علیه ایران، ترور تنها حذف فیزیکی رقیب نیست، بلکه «انهدام یک مسیر» است. اگر بپذیریم که دیپلماسی زبانِ میانجی برای جلوگیری از برخورد نهایی است، ترور همزمان علی لاریجانی (دبیر شورای عالی امنیت ملی) و سیدکمال خرازی (رییس شورای راهبردی روابط خارجی) به معنای «بریدن زبان تفاهم» و فرو بستن پنجرههای عقلانیت دیپلماتیک در ساختار جمهوری اسلامی است. این رخداد فرضی را باید در چارچوب یک طراحی کلان میان ترکیب نتانیاهو، تندروهای واشنگتن و دکترین حذف ترامپ تحلیل کرد.
حذف «مغزافزار» مذاکره چرا لاریجانی و خرازی؟
در ساختار قدرت ایران، دیپلماسی بر دو پایه استوار است: «میدان» و «دیپلماسی». علی لاریجانی و کمال خرازی، فراتر از پستهای سازمانیشان، نماد «محافظهکاری خردمندانه» و «واقعگرایی استراتژیک» بودند. لاریجانی نقش «پل» را ایفا میکرد؛ کسی که میتوانست زبان سخت نظام را به گزارههای قابل فهم برای غرب ترجمه کند. او معمار لابیهای پیچیده در ساختار نظام بود. در کنار او خرازی نقش «قطبنما» را داشت؛ مردی که مورد اعتمادترین مشاور عالی در سیاست خارجی بود و هرگونه چراغ سبز برای مذاکره، لزوما باید از زیر دست او و شورای راهبردی عبور میکرد. حذف این دو چهره، به معنای حذف «استراتژیستهای دیپلمات» است با این تصور که جایگزینی برای آنها در کوتاهمدت وجود ندارد. اسراییل با این اقدام، در واقع «مخزن فکری» مذاکرات احتمالی را هدف قرار داده است.
استراتژی اسراییل، انسداد مسیر آتشبس و تداوم جنگ جاویدان
برای کابینه رادیکال اسراییل، خطرناکترین سناریو، بازگشت ایران و امریکا به میز مذاکره است. اسراییل به خوبی میداند که حضور افرادی چون لاریجانی و خرازی در ساختار تصمیمگیری، به معنای باز ماندن راه برای «معاملات بزرگ» یا حداقل «تنشزدایی مدیریت شده» است. با حذف این دو چهره، اسراییل به دنبال چند هدف همزمان است: نخست رادیکالیزه کردن واکنش ایران به این معنی که اسراییل میداند که با ترور چهرههای تراز اول سیاسی، جناحهای تندرو در داخل ایران دست بالا را خواهند گرفت و هرگونه صحبت از مذاکره به مثابه «خیانت» تلقی خواهد شد. مساله دیگر، تصور تلآویو برای ایجاد تصلب ساختاری است.
وقتی چهرههای میانهرو و بانفوذ حذف شوند، ساختار تصمیمگیری دچار «تصلب» میشود. در این فضا، تنها گزینه باقیمانده روی میز، «تقابل نظامی» است؛ همان چیزی که نتانیاهو برای بقای سیاسی خود به آن نیاز دارد، بهخصوص که هر اندازه درگیری نظامی با ایران ادامه پیدا کند برگزاری دادگاه او در اسراییل به عنوان بزرگترین دادگاه قضایی تاریخ اسراییل به تعویق میافتد. به موازات انگیزههای اسراییل باید به دکترین ترامپ برای «انهدام زیرساختهای انسانی توافق» در زمانه جنگ نیز توجه کرد.
دونالد ترامپ در دوره اول ریاستجمهوری خود نشان داد که به دنبال «تغییر قواعد بازی» است، نه صرفا تغییر رفتار. برای ترامپ، وجود چهرههایی مانند لاریجانی و خرازی که به «دیپلماسی چندجانبه» اعتقاد دارند، یک مانع است. ترامپ به دنبال روبهرو شدن با یک ایرانِ «تکبعدی» و «صرفا نظامی» است تا بتواند راحتتر دکترین «فشار حداکثری » را به نتیجه برساند. حذف معماران دیپلماسی، یعنی پاک کردن صورتمسالهای به نام «توافقی جامع».
از نگاه واشنگتن (در جناح تندرو) برای اینکه ایران تسلیم شود، ابتدا باید کسانی که بلدند «چگونه چانه بزنند» از میان برداشته شوند تا تهران مجبور شود یا در جنگی ویرانگر شرکت کند یا تحت فشار خردکننده، تسلیم مطلق شود. این رویکرد البته به اذعان رسانههای امریکایی شکست خورد، چراکه دولت امریکا هیچ درکی از سیستم و نظام لایهلایه در جمهوری اسلامی نداشت.
ایده اسراییل برای گذار از «صبر استراتژیک» به «انتحار استراتژیک»
ترور لاریجانی و خرازی، ضربهای مهلک به مفهوم «صبر استراتژیک» است. این دو نفر همواره وزنههای تعادل بودند که از تندرویهای بیمحابا در سیاست خارجی جلوگیری میکردند. این ترورها با انگیزه نوعی از خلأ نخبگانی انجام شد با این تصور معیوب که با حذف آنها، نسل جدیدی از سیاستمداران که تجربه کمتری در شطرنج بینالمللی دارند به لایههای اول تصمیمگیری میرسند. لابیهای صهیونیستی در امریکا تلاش میکردند با بسته شدن باب گفتوگو زمان برای تخریب بیشتر زیرساختها در ایران برای خود بخرند با این تصور که وقتی نمادهای گفتوگو ترور شوند، سیستم به صورت غریزی به سمت «دفاعی شدن مطلق» میرود.
در چنین اتمسفری، حتی اگر چراغ سبزی از واشنگتن بیاید، کسی در تهران جرات یا توان تئوریزه کردن مذاکره را نخواهد داشت. تردیدی نیست که دیپلماسی بهمثابه «ترمز» در ماشین جنگی عمل میکند. کمال خرازی و علی لاریجانی، ترمزهای اضطراری ایران در پیچهای تند تاریخ بودند (از بحران هستهای تا بحرانهای منطقهای). اسراییل با بریدن این سیمهای ترمز میخواست جهان را با ایرانی روبهرو کند که دیگر چیزی برای از دست دادن در میز مذاکره نمیبیند. این اقدام عملا به معنای «اعلان جنگ به امکانِ صلح» بود.
تلآویو با این ترورها، به دنبال آن بود که امریکا را در یک عمل انجامشده قرار بدهد؛ وضعیتی که در آن هیچ دیپلمات ایرانی معتبری برای تماس با واشنگتن باقی نمانده باشد و تنها زبان باقیمانده، زبانِ موشک و پهپاد باشد. این تصور اما با تعیین ترکیب جدید تیم مذاکرهکننده که مورد وثوق نیروهای نظامی و غیرنظامی باشد از هم پاشید.
تلاش اسراییلی برای پایان عصر «منطقه خاکستری»
ترور همزمان لاریجانی و خرازی به فاصله کمتر از یک ماه، در راهبرد اسراییل پایان عصر «منطقه خاکستری» در روابط ایران و غرب بود. این حادثه فرضی، فضای بین تهران و واشنگتن را به یک وضعیت «سیاه و سفید» پرتاب میکرد یا تسلیم یا جنگ. برنامهریزان این سناریو در تلآویو نقشه راه مشخصی را ترسیم کرده بودند؛ اگر اسراییل موفق به حذف این سرشاخهها شود، در واقع پیروزی بزرگی برای طرفداران «نظریه برخورد تمدنها» به دست آورده است.
در غیاب خرازی و لاریجانی، سیاست خارجی ایران ممکن است از یک «ارگانیسم هوشمند و منعطف» به یک «سپر دفاعی سخت و نفوذناپذیر» تبدیل شود که این خود، مقدمه واجب برای آغاز یک برخورد فراگیر است، بنابراین این ترورها نه یک اقدام نظامی، بلکه یک «مهندسی معکوس دیپلماتیک» توسط ترامپ و نتانیاهو است تا اطمینان حاصل کنند که حتی اگر ارادهای برای صلح وجود داشته باشد، «فرماندهای» برای اجرای آن باقی نمانده باشد.
این یعنی پیروزی «منطق اسلحه» بر «منطق کلمه»؛ سناریویی که خاورمیانه را به سمت یک آتشسوزی بزرگ هدایت میکند که هیچ دیپلماتی دیگر توان خاموش کردن آن را نخواهد داشت. این بازی اما بر هم خورد. علت «خطای محاسباتی» اسراییل و تابآوری ساختاری در جمهوری اسلامی را باید در چند مولفه جستوجو کرد.
چرا ترور معماران دیپلماسی، جمهوری اسلامی را در مذاکره به بنبست نرساند؟
در دکترین امنیتی اسراییل، همواره یک پیشفرض سنتی وجود دارد: «حذف سر، بدن را فلج میکند.» اما در مورد ساختار قدرت در جمهوری اسلامی، این تئوری با یک واقعیت پیچیده به نام «سیستم لایهلایه و منعطف» برخورد کرد. ترور همزمان علی لاریجانی و کمال خرازی، اگرچه تکاندهنده بود، اما برخلاف انتظار تلآویو، نه تنها باعث رادیکالیسم کور و انتحاری نشد، بلکه پرده از لایههای رزرو و استراتژیهای جایگزین تهران برداشت. اصلیترین محور در گمراهی اسراییل در این زمینه اشتباه گرفتن «چهره» با «سیستم» بود. اسراییل تصور میکرد لاریجانی و خرازی «مالکان» تفکر دیپلماسی در ایران هستند.
اما واقعیت این است که در ساختار لایهلایه ایران، دیپلماسی یک «تصمیم حاکمیتی» است، نه یک «ابتکار فردی». نکتهای که عباس عراقچی، وزیر امور خارجه دولت مسعود پزشکیان و محمدجواد ظریف وزیر امور خارجه دو دولت حسن روحانی نیز در گفتوگوهای خود به صورت علنی آن را بیان کردهاند.
وقتی اراده نظام بر مذاکره یا تنشزدایی قرار بگیرد، این اراده در «شورای عالی امنیت ملی» و «نهادهای بالادستی دیگر» تئوریزه میشود و افراد تنها کارگزاران آن هستند. اسراییل با حذف این دو نفر، تنها «تریبونها» را هدف گرفت، در حالی که «اتاق فکر» و «نقشههای راه» در لایههای زیرین و توسط بروکراسی پنهان امنیت ملی حفاظت شده بودند.
«نیمکت ذخیره» پنهان؛ ظهور دیپلماتهای سایه زیر سایه سنگین ترورهای اسراییل
یکی از ویژگیهای نادیده گرفته شده ساختار سیاسی جمهوری اسلامی، تربیت نیرو در لایههای دوم و سوم است. لایههایی که تکنوکراتهای امنیتی به صورت خاموش در آن حضور دارند. علاوه بر این جمهوری اسلامی دارای مجموعهای از معاونان و مدیران کل در شورای عالی امنیت ملی و وزارت خارجه است که دههها در سایه لاریجانیها و خرازیها آموختهاند.
این نیروهای «سایه»، بلافاصله پس از ترور، بدون هیاهوی رسانهای یا جایگزین میشوند یا نقش قبلی خود در مشاورهها و چارچوبسازیهای پنهان برای فرماندهان جدید دیپلماسی را ایفا میکنند. آنها برخلاف چهرههای شناخته شده، برای سرویسهای جاسوسی غرب کمتر شناخته شدهاند و همین موضوع، دیپلماسی ایران را برای مدتی «غیرقابل پیشبینی» و «چابکتر» کرد.
دیپلماتهای نظامی وقتی پوتینها روی فرش قرمز میروند
بزرگترین غافلگیری برای ترکیب نتانیاهو - ترامپ، زمانی رخ داد که تهران برای پیشبرد اهداف دیپلماتیک خود، به جای جایگزینی دیپلماتهای کلاسیک، از «ژنرال دیپلماتها» رونمایی کرد. تجربه جنگ اخیر نشان داد در زمان لزوم جمهوری اسلامی با استفاده از فرماندهان ارشد نظامی که سابقه مدیریت منطقهای (مانند فرماندهان ارشد نیروی قدس یا سپاه) را دارند، مدل جدیدی از مذاکره را پیش میبرد. مزیت این مدل این است که این چهرهها از طرفی حامل قدرت سخت (موشک و میدان) هستند و از طرفی مستقیما با مرکز قدرت فرمان هماهنگ هستند.
پیام تهران در این صحنهآرایی به واشنگتن روشن است: «ما همزمان هم قدرت جنگ داریم و هم اختیار صلح و این بار طرف حساب شما کسی است که میدان را مدیریت میکند.» هدف اسراییل این بود که با این ترورها، جناح تندرو در ایران را چنان تحریک کند که آنها هرگونه میز مذاکرهای را به آتش بکشند و ایران را به سمت خروج از NPT یا درگیری مستقیم سوق بدهند. اما ساختار لایهلایه نظام با یک «توزیع هوشمندانه خشم» واکنش نظامی را به «میدان» سپرد و مسیر سیاسی را با چهرههای جدید باز نگه داشت. جمهوری اسلامی نشان داد که میتواند درحالی که در یک لایه (نظامی) ضربات سنگینی به دشمن وارد کند، در لایه دیگر (سیاسی) با استفاده از چهرههای مدنی یا نظامی دیپلماتنما، به گفتوگوهای امنیتی ادامه بدهد.
پیامد معکوس ترورهای تلآویو برای واشنگتن
ترامپ که منتظر بود پس از ترورها با یک ایرانِ «آشفته و بیسر» روبهرو شود، ناگهان با یک «صوت واحد» مواجه شد. حذف لاریجانی و خرازی (که گاهی نماد تکثر آرا در تاکتیکها بودند)، ناخواسته باعث نوع جدیدی از چینش هماهنگ در تصمیمگیری شد. حالا دیگر لایههای مختلف قدرت برای اثبات وفاداری و حفظ بقا، حول یک محور واحد جمع شدند و این «تمرکز قدرت»، مذاکره با ایران را برای غرب سختتر و هزینهبرتر کرد؛ چراکه دیگر خبری از شکافهای داخلی برای بهرهبرداری نبود. اسراییل در این سناریو، در تله «اطلاعاتِ سطحی» افتاد.
آنها «برگهای درخت» را چیدند، اما به «ریشههای زیرزمینی» دسترسی نداشتند. جمهوری اسلامی یک پیام روشن برای منطقه و امریکا ارسال کرد؛ دیپلماسی برای نظام نه یک لباس، بلکه یک «جعبه ابزار» است. با حذف آچارهای اصلی مثل لاریجانی و خرازی، نظام ابزارهای جدیدی ازجمله نظامیان دیپلمات یا نخبگان جوان دیپلماسی را از جعبه خارج کرد. شکست پروژه رادیکالیزاسیون نشان داد که «عقلانیت بقا» در ساختار جمهوری اسلامی، عمیقتر از آن است که با چند ترور از بین برود و این دقیقا همان «نقطه کور» استراتژیک تلآویو بود.