تسلیحاتی شدن اقتصاد جهانی؛ از تنگه هرمز تا زنجیرههای تأمین
جنگ آمریکا با ایران چه چیزی را تغییر داد؟
این مقاله تحلیلی نشان میدهد جنگ خلیج فارس میان ایران، آمریکا و اسرائیل فراتر از یک درگیری منطقهای، به نقطه عطفی در بازآرایی نظم جهانی تبدیل شده است. بحران با تسلیحاتی شدن اقتصاد جهانی، رقابت قدرتهای بزرگ، و تبدیل تنگه هرمز به اهرم ژئوپلیتیکی است. همزمان جنگ هوش مصنوعی، فرسایش ناتو، تضعیف نظم مبتنی بر قواعد و تغییر در بازدارندگی هستهای را برجسته میکند.
فرارو– هال برندز ستوننویس بلومبرگ و استاد روابط بین الملل دانشکده مطالعات پیشرفته بینالمللی دانشگاه جانز هاپکینز
به گزارش فرارو به نقل از بلومبرگ، بحرانها نهتنها واقعیتهای تازهای میسازند، بلکه آنچه را پیشتر پنهان مانده بود، آشکار میکنند. در این چارچوب، هنوز نمیتوان با قطعیت گفت که بحران خلیج فارس با آتشبس شکننده به پایان رسیده یا صرفاً وارد مرحلهای از آرامش موقت شده است. آنچه بیش از هر چیز جلب توجه میکند، پیامدهای گسترده این جنگ در مقیاس جهانی است؛ پیامدهایی که بهتدریج در حال نمایان شدن است و دامنه و شدت آنها برای بسیاری از ناظران شگفتآور است.
در این میان، یکی از مهمترین نتایج این جنگ، برجسته شدن مفهوم «اقتصاد جهانی به عنوان سلاح» است. این جنگ به بازآرایی اتحادهای بینالمللی نیز شتاب بخشیده است؛ برخی ائتلافهای سنتی دچار فرسایش شدهاند و در مقابل، همپیمانیهای جدیدی در حال شکلگیری هستند که میتوانند نقشه قدرت در نظام بینالملل را دگرگون کنند. در سطح منطقهای، اهمیت خاورمیانه بیش از پیش برجسته شده و روند تحولات آن شتاب گرفته است. در نهایت، این تحولات به افقی اشاره دارند که در آن هنجارهای تثبیتشده بینالمللی بهتدریج تضعیف میشوند و جای خود را به واقعیتهای «قدرت عریان» میدهند.
جنگ با ایران، فراتر از یک جنگ منطقهای توصیف میشود؛ جنگی که بهمثابه یک جنگ نیابتی میان قدرتهای بزرگ عمل کرده و همزمان به آزمایشگاهی برای سنجش الگوهای نوین جنگآوری تبدیل شده است. این تقابل، از یکسو میتواند به تقویت رژیم منع گسترش سلاحهای هستهای منجر شود و از سوی دیگر، با ایجاد بیاعتمادی و رقابت فزاینده، همان ساختار را در معرض تضعیف قرار دهد.
در سطح کلانتر، این جنگ تصویری تازه از ایالات متحده ارائه میدهد؛ کشوری که در حال استفاده از قدرت خود به شیوهای خشنتر، غیرقابل پیشبینیتر و کمتر مقید به الگوهای پیشین است. با این حال، تعیین دقیق برندگان و بازندگان چنین منازعاتی، نیازمند گذر زمان است. تجربه تاریخی نشان داده است که نتایج واقعی جنگها اغلب سالها پس از پایان رسمی درگیریها آشکار میشوند و چهبسا با برداشتهای اولیه در لحظه آتشبس تفاوتی بنیادین داشته باشند. آنچه در حال حاضر قطعی به نظر میرسد، ایجاد موجی از شوکهای ژئوپلیتیکی است که دامنه آن فراتر از منطقه گسترش یافته و در حال بازطراحی لایههای مختلف نظم جهانی است.
خلیج فارس در خط آتش؛ رقابت قدرتها و فروپاشی ثبات منطقهای
این جنگ با حملهای ویرانگر از سوی ایالات متحده و اسرائیل آغاز شد؛ نقطهای که از همان ابتدا، زمینه گسترش سریع و تشدید بحران را فراهم کرد. در ادامه، ایران با بهرهگیری از طیفی از ابزارهای نظامی از پهپادها و موشکها تا قابلیتهای نامتقارن اهدافی را در سراسر خلیج فارس و حتی فراتر از آن مورد حمله قرار داد و همزمان، جریان ترافیک دریایی در تنگه هرمز را مختل ساخت.
در فاصلهای کوتاه، تنها چند ساعت پس از آغاز جنگ، این تقابل از یک عملیات محدود به یک جنگ منطقهای با پیامدهای جهانی تبدیل شد. نقطه عطف این تحول، ورود تنگه هرمز به معادله بود؛ گذرگاهی که بهعنوان شریان حیاتی انرژی جهان شناخته میشود و هرگونه اختلال در آن، بهمثابه یک «رویداد سیستمشکن» در اقتصاد جهانی تلقی میشود.
این جنگ در بستری شکل گرفت که پیشتر نیز از رقابتهای چندلایه برای برتری در خلیج فارس اشباع شده بود؛ رقابتی که نهتنها امارات متحده عربی و عربستان سعودی را در برابر ایران قرار میداد، بلکه در مواردی حتی شکافها و رقابتهای پنهان میان خود این بازیگران منطقهای را نیز آشکار میساخت. در سطحی گستردهتر، این درگیری در زمانی رخ داد که روند جهانیشدنِ پس از جنگ سرد، تحت فشار رقابتهای فزاینده میان قدرتهای بزرگ در حال بازتعریف بود. مهمتر از همه، این بحران در شرایطی بروز یافت که پرسشهای جدی درباره ماهیت رهبری ایالات متحده و آینده نظمی که بر محور این کشور شکل گرفته، مطرح شده بود.
تسلیحاتی شدن اقتصاد جهانی؛ از تنگه هرمز تا زنجیرههای تأمین
نخستین و شاید مهمترین پیامد این بحران، جهشی چشمگیر بهسوی پدیدهای است که میتوان آن را «تسلیحاتی شدن همه چیز» نامید؛ وضعیتی که در آن، اقتصاد جهانی دیگر صرفاً عرصه مبادله و همکاری نیست، بلکه به میدان رقابت و فشار ژئوپلیتیکی تبدیل شده است. برای دههها، این احتمال در محافل راهبردی واشنگتن مطرح بوده که ایران در شرایط بحرانی ممکن است تنگه هرمز را مسدود کند. با آغاز جنگ، این فرضیه به واقعیت نزدیک شد و به یکی از بارزترین جلوههای عصر جدید تبدیل گردید.
نشانههای این تحول پیش از بحران اخیر نیز بهوضوح قابل مشاهده بود. تلاش چندساله ایالات متحده برای محدودسازی دسترسی چین به نیمهرساناهای پیشرفته، نمونهای از بهکارگیری ابزارهای اقتصادی در رقابتهای راهبردی است؛ همانگونه که اقدامات اخیر پکن در کنترل صادرات فلزات کمیاب، زنگ خطر را برای صنایع وابسته در سراسر جهان به صدا درآورد.
در خاورمیانه نیز، در جریان جنگی که پس از حملات ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس به اسرائیل آغاز شد، حوثیها نشان دادند که چگونه میتوان با استفاده از پهپادها و موشکها، یکی از گلوگاههای حیاتی تجارت جهانی یعنی تنگه بابالمندب را به چالش کشید. در چنین شرایطی، جهان امروز در وضعیتی پارادوکسیکال قرار گرفته است: از یکسو بهشدت به هم وابسته و درهمتنیده و از سوی دیگر، بهشدت متلاشی و دچار شکافهای ژئوپلیتیکی است. این ترکیب، همزمان سطح بیسابقهای از «اهرمهای فشار» و «آسیبپذیری» را تولید کرده است؛ جایی که هر اتصال اقتصادی میتواند به نقطهای برای اعمال فشار تبدیل شود.
کنترل تنگه هرمز به ایران این امکان را داد تا حتی در برابر رقیبی قدرتمندتر اهرم فشاری واقعی و مؤثر ایجاد کند؛ همانگونه که تسلیحاتیکردن صادرات فلزات کمیاب توسط پکن، به شی جینپینگ ابزاری تازه برای اعمال فشار بر واشنگتن بخشیده است. در چنین فضایی، دو روند همزمان در حال شکلگیری است که به نظر میرسد در سالهای آینده به یک دوگانگی تعیینکننده تبدیل شود: از یکسو، افزایش استفاده از ابزارهای اجبار اقتصادی از انسداد مسیرهای حیاتی گرفته تا محدودسازی منابع کلیدی؛ و از سوی دیگر، تلاش دولتها برای افزایش «تابآوری» از طریق دور زدن گلوگاههایی مانند تنگه هرمز یا ایمنسازی زنجیرههای تأمین صنعتی و انرژی.
جنگ هوش مصنوعی و بازتعریف نبردهای آینده قدرتهای بزرگ
دومین پیام کلیدی این درگیری، ارائه تصویری روشن از آینده جنگهاست؛ نبردی که همزمان بهعنوان یک جنگ نیابتی میان قدرتهای بزرگ عمل میکند. مایکل براون، رئیس پیشین واحد نوآوری دفاعی پنتاگون، این تقابل را «اولین جنگ هوش مصنوعی» توصیف کرده است؛ تعبیری که به نقش بیسابقه فناوریهای مبتنی بر هوش مصنوعی در مقیاس گسترده اشاره دارد. در این جنگ، مدلهای پیشرفته هوش مصنوعی به پنتاگون امکان دادند تا حجم عظیمی از دادهها را در زمانی کوتاه پردازش کرده و آن را به مجموعهای از حملات دقیق و هدفمند در مقیاسی هزاران حمله در همان روزهای نخست تبدیل کنند. اما در سوی دیگر میدان، این درگیری نشان داد که برتری فناورانه لزوماً به معنای مصونیت نیست. بازیگران ضعیفتر نیز توانستهاند با اتکا به ابزارهایی مانند پهپادها و موشکها، هزینههای قابلتوجهی را به رقبای قدرتمند تحمیل کنند.
از این منظر، جنگ ایران بهعنوان یک «زمین آزمایش» برای قدرتهای نظامی جهان عمل کرده است. در این میان، ارتش چین با دقت تحولات این درگیری را دنبال کرده است تا درسهایی احتمالی برای سناریوهای آینده در غرب اقیانوس آرام بهویژه در زمینه درگیریهای احتمالی با محوریت تایوان استخراج کند. این رویکرد مشابه رفتار ناظران غربی در جریان درگیریهای سال گذشته میان هند و پاکستان است؛ زمانی که عملکرد جنگندههای ساخت چین در یک محیط عملیاتی واقعی بهدقت مورد بررسی قرار گرفت تا نقاط قوت و ضعف آنها سنجیده شود.
در این چارچوب، جنگ ایران بهعنوان تازهترین نمونه از جنگهای نیابتی قدرتهای بزرگ در سالهای اخیر قابل تحلیل است. بر اساس این تحلیل، روسیه با حمایت از ایران در پی تضعیف موقعیت ایالات متحده و کاهش فشار ژئوپلیتیکی بر خود در پرونده اوکراین ارزیابی میشود؛ نوعی کنش متقابل که در منطق رقابتهای بزرگ قدرتها قابل فهم است. در همین حال، چین نیز در روایتهای تحلیلی بهعنوان بازیگری مطرح میشود که در سالهای گذشته به ایران در زمینههایی مانند دور زدن تحریمها و تقویت ظرفیتهای موشکی کمک کرده است؛ اقدامی که در برخی نگاهها، بخشی از راهبرد پیچیدهتر پکن برای افزایش هزینههای راهبردی واشنگتن در خاورمیانه تلقی میشود.
فرسایش ناتو و ظهور ائتلافهای دوجانبه در سیاست جهانی
سومین پیامد این جنگ، فرسایش الگوی سنتی اتحادهای ایالات متحده و احتمال شکلگیری یک مدل جدید از ائتلافهای بینالمللی است؛ روندی که نشانههای آن در بحران اخیر بهوضوح آشکار شده است. در این چارچوب، جنگ ایران شکافی عمیق در «معامله فراآتلانتیکی» میان آمریکا و اروپا نمایان کرد. بر اساس این روایت، دونالد ترامپ پیش از آغاز جنگی که پیامدهای اقتصادی آن اقتصادهای اروپایی را نیز تحت تأثیر قرار داد، مشورت مؤثری با متحدان ناتو انجام نداده بود.
در ادامه بحران، زمانی که برخی کشورهای اروپایی از مشارکت مستقیم در جنگ خودداری کردند و در مواردی حتی با استفاده آمریکا از پایگاهها یا حریم هوایی خود مخالفت نشان دادند واکنش واشنگتن با نارضایتی و انتقاد شدید همراه شد. در مقابل، شماری از رهبران اروپایی با این استدلال که «این جنگ ما نیست»، آن را اقدامی شتابزده و بیثباتکننده توصیف کردند. در نتیجه، بخشی از محافل سیاسی در اروپا به این جمعبندی رسیدهاند که رویکرد ترامپ نسبت به متحدان، مبتنی بر نوعی معاملهگری سخت و غیرقابل پیشبینی است؛ رویکردی که در آن وفاداری امنیتی با فشارهای سیاسی و اقتصادی همراه میشود.
با وجود گمانهزنیها درباره سیاستهای سختگیرانهتر کاخ سفید، به نظر نمیرسد رئیسجمهور ایالات متحده بهطور واقعی مسیر خروج از ناتو را در پیش بگیرد؛ اقدامی که میتواند بحران سیاسی گستردهای را در واشنگتن و میان متحدان غربی برانگیزد. با این حال، آنچه در حال تغییر است، نه صرفاً ساختار حقوقی اتحاد، بلکه بنیانهای اعتماد راهبردی است که در طول دههها ستون اصلی بقای ناتو محسوب میشد. برخی تحلیلها هشدار میدهند که در صورت تداوم این روند، سه سال آینده ممکن است با موجی از تنشها، سرزنشهای متقابل و اختلافات فرسایشی همراه شود؛ روندی که میتواند به تدریج اعتبار و انسجام نهادی ناتو را تضعیف کند.
این جنگ در نگاه برخی تحلیلها، نخستین نمایش پررنگ از شکلگیری یک ائتلاف عملیاتی میان ایالات متحده و اسرائیل بهعنوان دو نیروی هوایی مؤثر در صحنه جهانی تلقی میشود. در این چارچوب، دونالد ترامپ به این نوع اتحاد تمایل نشان میدهد، زیرا اسرائیل را دارای قابلیتهای نظامی پیشرفته و در عین حال سطح بالایی از ریسکپذیری در تصمیمگیریهای امنیتی میداند. در همین راستا، در برخی محافل مشورتی از امکان گسترش همکاریهای دوجانبه با کشورهایی مانند هند و لهستان نیز سخن گفته شده است؛ کشورهایی که طی سالهای اخیر سرمایهگذاری قابلتوجهی در تقویت توان دفاعی خود انجام دادهاند. در این الگو، ترجیح سیاستگذاران فعلی آمریکا حرکت به سمت «مشارکتهای دوجانبه» است؛ ساختاری که نسبت به ائتلافهای چندجانبه رسمی، انعطافپذیرتر و قابل بازنگریتر تلقی میشود.
سپر هستهای و معادله بقا؛ بازگشت منطق قدرت در خاورمیانه
چهارمین پیامد این جنگ، قرار گرفتن رژیم منع گسترش سلاحهای هستهای در یک نقطه عطف حساس و تعیینکننده است. در این چارچوب، دونالد ترامپ و مشاورانش تأکید کردهاند که هدف از این عملیات، جلوگیری از دستیابی ایران به یک «سپر هستهای» و همچنین زرادخانه گسترده موشکی بوده است؛ توانمندیای که از نگاه واشنگتن میتواند موازنه امنیتی منطقه را بهطور بنیادین تغییر دهد.
بر اساس این روایت، یکی از پیامدهای احتمالی این کارزار نظامی میتواند ارسال یک پیام بازدارنده شدید به سایر بازیگران باشد؛ اینکه رهبرانی که در پی توسعه تسلیحات هستهای هستند، با هزینههای وجودی و حتی تهدید بقا مواجه خواهند شد. با این حال، سرنوشت نهایی این جنگ میتواند تأثیری عمیقتر و پیچیدهتر بر ثبات رژیم عدم اشاعه بگذارد. اگر ایران بتواند ذخایر اورانیوم بسیار غنیشده خود را حفظ کرده یا در آینده بازیابی کند، این احتمال مطرح میشود که مسیر حرکت به سمت توانمندی هستهای همچنان برای آن باز بماند.
در چنین شرایطی، پیام متقابل این بحران نیز اهمیت پیدا میکند: اینکه فقدان بازدارندگی هستهای ممکن است خود به عاملی برای تهدید موجودیت برخی حکومتها تبدیل شود. این برداشت میتواند انگیزه سایر قدرتهای منطقه، بهویژه کشورهای حاشیه خلیج فارس مانند عربستان سعودی را افزایش دهد تا گزینههای موسوم به «چتر هستهای» یا همکاریهای راهبردی عمیقتر از جمله تقویت روابط با پاکستان را در دستور کار قرار دهند.
خاورمیانه در مرکز نظم جهانی؛ از ژئوپلیتیک انرژی تا رقابت فناوری
پنجمین پیام این تحولات آن است که خاورمیانه، با وجود دگرگونیهای عمیق، همچنان از معادلات جهانی قابل حذف نیست. فارغ از شعارهای سیاسی درباره کاهش نقش آمریکا در خاورمیانه، واقعیتهای ژئوپلیتیکی نشان میدهد که این منطقه همچنان یکی از محورهای اصلی رقابت جهانی باقی خواهد ماند. تجربه اختلال در تنگه هرمز بهروشنی نشان داد که اقتصاد جهانی تا چه اندازه به این گلوگاه حیاتی وابسته است. در همین راستا، سناریوهای مشابه از جمله احتمال اختلال دوباره در دریای سرخ توسط حوثیها یا حمله به نفتکشها در سواحل غربی عربستان سعودی میتواند فشارهای اقتصادی جهانی را بهمراتب تشدید کند و ابعاد بحران را گسترش دهد.
در کنار نقش ژئواکونومیک، خاورمیانه در حال تبدیل شدن به یکی از میدانهای مهم رقابت فناورانه نیز هست. کشورهایی مانند عربستان سعودی و امارات متحده عربی در تلاش هستند تا خود را به قطبهای اصلی در اکوسیستم جهانی هوش مصنوعی تبدیل کنند؛ رقابتی که به موازات آن، توجه و حضور قدرتهایی مانند ایالات متحده، چین و روسیه را برای کسب نفوذ در این حوزه نوظهور افزایش داده است.
بیتردید این جنگ در حال بازتعریف الگوهای تجارت، همکاری و حتی منازعه در سراسر منطقه است. پیامدهای تصویری و اقتصادی آن نیز قابل چشمپوشی نیست؛ بهویژه تصاویری از آسیب به زیرساختهایی مانند هتلها و مراکز داده که میتواند به اعتبار و برندهایی چون دبی آسیب وارد کند. عربستان سعودی با برخورداری از عمق استراتژیک بیشتر و دسترسی به خطوط ساحلی گستردهتر، میتواند در صورت افزایش ریسکپذیری اقتصادی امارات متحده عربی، از مزیت نسبی بیشتری در جذب سرمایه و تثبیت موقعیت خود برخوردار شود.
همزمان، انتظار میرود روندی از سرمایهگذاری در زیرساختهای جایگزین انرژی شدت بگیرد؛ بهویژه تلاش کشورها برای کاهش وابستگی به تنگه هرمز از طریق توسعه مسیرهای انتقال جدید. در این چارچوب، احتمال رونق ساخت خطوط لوله و مسیرهای زمینی و دریایی جایگزین بیش از گذشته مطرح خواهد شد. با این حال، در وضعیت کنونی، این جنگ بیش از هر چیز بر مرکزیت ژئواکونومیک خلیج فارس تأکید کرده است؛ منطقهای که منابع انرژی و آبراههای حیاتی آن همچنان ستونهای اصلی پیوند اقتصاد جهانی را تشکیل میدهند.
فرسایش نظم مبتنی بر قواعد؛ جهان در مسیر سیاست قدرت
ششمین پیامد این جنگ، برجسته شدن احتمال حرکت نظام بینالملل به سوی نظمی «فراتر از قواعد» است؛ نظمی که در آن، نقش حقوق بینالملل و هنجارهای تثبیتشده بهطور فزایندهای تضعیف میشود. در جریان این درگیری، عملکرد حقوق بینالملل با چالشهای جدی مواجه شده است. تهدیدهای مطرحشده از سوی دونالد ترامپ درباره «نابودی تمدن ایران» نیز در نگاه بسیاری از تحلیلگران، میتواند مغایر با اصول حقوق بشردوستانه بینالمللی تلقی شود.
در همین چارچوب، اظهارات استیون میلر، از مشاوران کاخ سفید، مبنی بر اینکه «ما در جهانی زندگی میکنیم که توسط قدرت، زور و نیروی محض اداره میشود»، بهعنوان بازتابی از یک نگاه واقعگرایانه سختگیرانه به نظم جهانی تعبیر شده است. صرفنظر از اینکه آیا چنین گزارههایی را میتوان «قوانین آهنین تاریخ» دانست یا نه، آنچه در این جنگ برجسته شده، نشانههایی از تغییر لحن و رفتار قدرتهای بزرگ است.
در چنین فضایی، مفهوم «نظم مبتنی بر قواعد» بیش از گذشته دچار فرسایش شده و کارآمدی خود را در نگاه بسیاری از تحلیلگران از دسترفته یا دستکم تضعیفشده نشان میدهد. بر اساس این دیدگاه، کشورهایی که در این دوره بیش از دیگران در وضعیت آسیبپذیر قرار دارند، دولتهایی هستند که همچنان بر اتکای پررنگ به حقوق بینالملل و سازوکارهای دیپلماتیک تأکید دارند، بدون آنکه به موازات آن، سرمایهگذاری کافی بر مؤلفههای قدرت سخت و بازدارندگی انجام داده باشند. در نتیجه، در عصری که وزن ژئوپلیتیک و توان اعمال قدرت سخت بیش از پیش تعیینکننده شده است، تکیه صرف بر قواعد حقوقی و سازوکارهای سنتی دیپلماسی میتواند کشورها را در موقعیتی شکننده قرار دهد.
نظم در حال گذار و فرصتسازی قدرتهای تجدیدنظرطلب
هفتمین پیامد این تحولات آن است که نظم بینالمللِ در حال دگرگونی، ترکیبی پیچیده از فرصتها و تهدیدها را برای قدرتهای تجدیدنظرطلب ایجاد کرده است. در این چارچوب، منازعه خلیج فارس برای روسیه و چین پیامدهای راهبردی متفاوتی به همراه داشته است. در مورد روسیه، افزایش قیمت انرژی بهطور مستقیم به تقویت منابع مالی دولت و افزایش درآمدهای مرتبط با صادرات نفت و گاز کمک کرده و به نوعی خزانه کرملین را تقویت میکند. همزمان، این درگیری از منظر نظامی نیز پیامدهای غیرمستقیم داشته است؛ بهگونهای که بخشی از سامانهها و تسلیحات پیشرفته غرب، از جمله رهگیرهای موشکی و سایر ظرفیتهای دفاعی، در این بحران درگیر شده یا مصرف شدهاند—منابعی که در غیر این صورت میتوانستند در جبهههایی مانند اوکراین به کار گرفته شوند.
در سوی دیگر، چین نیز این وضعیت را از منظر راهبردی با دقت دنبال میکند. از نگاه پکن، درگیریهای گسترده در خاورمیانه میتواند به معنای کاهش تمرکز نظامی و سیاسی ایالات متحده در سایر نقاط جهان باشد؛ بهویژه در منطقه هند-اقیانوس آرام. با این حال، همین تحولات برای پکن و مسکو نیز خالی از خطر نیست. ظهور یک ابرقدرت «بیشفعال» که در واکنش به بحرانها به اقدام نظامی و فشار مستقیم علیه دشمنان یا رژیمهای خصمانه روی میآورد، میتواند پیامدهای پیشبینیناپذیری برای نظم جهانی به همراه داشته باشد.
با این حال، همین روند برای پکن و مسکو نیز بدون خطر نیست. شکلگیری یک ابرقدرت «بیشفعال» که در واکنش به بحرانها به مداخله مستقیم، فشار نظامی و هدفگیری رژیمهای خصمانه روی میآورد، میتواند پیامدهای گسترده و پیشبینیناپذیری برای رقبا و حتی کل نظام بینالملل ایجاد کند. در سطح اقتصادی و ساختاری، با وجود ذخایر عظیم انرژی، چین همچنان در برابر نوسانات یک محیط ژئوپلیتیکی بیثبات آسیبپذیر باقی میماند؛ محیطی که در آن هرگونه تشدید بحران میتواند مسیرهای حیاتی تأمین انرژی و کالا را مختل کرده و موجب جهش ناگهانی قیمت نفت شود. در نهایت، این بحرانها نشان میدهند که حتی قدرتهای بزرگ نیز در برابر پیامدهای یک نظم جهانی آشفته محدودیتهای جدی دارند.